عبد الرحمن جامى
83
أشعة اللمعات ( فارسى )
« كه دل و دين من است ، * پر كن قدحى » يعنى قدح استعداد مرا كه وجود در علم نيمه كردهاى وجود در عين پر كن ؛ « كه » اين قدح يا آن مى ، « جان شيرين من است » ؛ زيرا كه من از مردگى عدم عينى ، به واسطهء قدح استعداد خود با فيضان آن مى ، به زندگى وجود عينى مىرسم ؛ « گر هست شراب خوردن آيين كسى » « 1 » يعنى محجوبان ، چون : حكيم و متكلّم ؛ زيرا كه ايشان را اعتقاد آن است كه فيض وجود ، مغاير وجود مفيض است با لذات ، « معشوقه به جام خوردن آيين من است » يعنى كشف و شهود من تقاضاى آن مىكند ، كه وجود مفاض همان وجود حقّ است سبحانه كه به اعتبار عموم و انبساط بر اعيان ممكنات ، وجود مفاض و فيض مىگويند ؛ « ساقى » كه به تجلّى وجودى - عينى ، افاضهء وجود بر ماهيات مىكند ، « چندان شراب هستى » كه وجود مفاض است ، « در جام نيستى » يعنى اعيان ثابته كه به عدم خارجى موصوفند ، « ريخت كه ، نظم : « 2 » از صفاى مى » يعنى وجود مفاض ، « و لطافت جام » يعنى جام اعيان ثابته ، « در هم آميخت رنگ جام » كه احوال و احكام هر عين ثابته است ، « و » رنگ « مدام » كه ظهور است در عين ، يعنى احوال هريك از احوال آن ديگر متميز نمىگردد ، گاه نسبت ظهور كه حال وجود است ، به اعيان مىكنند و گاه نسبت ساير احكام كه احوال اعيان است به وجود ؛ « همه جام است و نيست گويى مى » پس احوال و احكام و نسبت و ظهور ، همه مضاف به اعيان باشد و اين اشارت به حال صاحب فرق قبل الجمع است ؛ « يا مدام است » يعنى وجود ، « و نيست گويى جام » پس همه ، مضاف وجود باشد و اين اشارت به حال صاحب جمع است ؛ « چون هوا » يعنى اعيان ثابته ، « رنگ آفتاب گرفت » يعنى به وجود منصبغ شد ، « رخت برداشت از ميانه ، ظلام » يعنى ظلمت عدم ؛
--> ( 1 ) . « گر هست شراب خوردن آيين كسى * معشوقه به جام خوردن آيين من است » . ( 2 ) . « از صفاى مى و لطافت جام * در هم آميخت رنگ جام و مدام همه جام است و نيست گويى مى * يا مدام است و نيست گويى جام چون هوا رنگ آفتاب گرفت * رخت برداشت از ميانه ، ظلام روز و شب با هم آشتى كردند * كار عالم از آن گرفت نظام » .